تبليغاتX
من خدا گم کرده ام . . .











من خدا گم کرده ام . . .

شب............
رفته شب،اما

ریشه اش در چشم من هنوز آهسته می لولد

من خیال دلفریب ناتمامی را از کف دادم

من در اوج لذت رویایی آتش ریخت در چشمم

من ز بام لذت افتادم

من شبم باقیست

کاروان یادهای تلخ از رباط ذهن بیمارم نرفته اند!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت0:55توسط کیمیا |
نگاه های تو
همچون افسانه هایی که در کودکی شنیده ام

عشق نخستینم در پرده ی مه آلود خیالم جلوه گر است

و نگاه های تو

همانند خاطره هایی از آن روزها

بر تارهای اندیشه ام می آویزد!

چه ستمگر آن قلبت که آرزوی نخستینم را نابود کرد

وچه گنهکار آن دستت که رشته ی امیدم را گسست.

ولی ، نخواستی نا امیدم ببینی.

آری نگاه های مقصرت وفادارتر از تو بودند.

این مثل را شنیده ای که از آتش خاکستری به جا می ماند؟

دریغا اکنون به مثال آن روزها نمی توانم سوخت

مرا برگو این چه رازی است:

تو برگشتی ، عوض شدی .....

اما نگاههایت........................

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت0:44توسط کیمیا |
نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد ، نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت1:18توسط کیمیا |
تولدی دوباره...........
دوستای عزیزم سلام

امروز سرشارم....سرشار از بودن....از عشق....از محبت...

امروز اون روزی بود که ۲۲ سال پیش با گریه و زاری خدا منو به این دنیا فرستاد تا وزن بودن رو لمس کنم .

از صبح با اینکه زیاد حالم خوش نبود فقط خندیدم و مثل بچه ها تو دنیای بچگی گم شدم و تازه فهمیدم که چقدر کودک بودن رو دوست دارم و به همون اندازه هم گمش کردم ، آخه فکر کردم بزرگ شدن برا خودش عالمی داره......غافل از اینکه!!!!!!!!!!!!!!

خدای مهربونی که تو دلم گمت کردم:

اونقدر بچه میشم و اونقدر این بازی رو ادامه میدم که کسی در دلمو باز کنه و بگه کیمیا من اینجام تو خونه ی دلت ،تو سکوتت، تو تنهایی هات ،تو قطره های اشکت،من همون خنده ی قشنگیم که رو لباتم،دیوارهای دلت نمیذاشتن بیام بیرون،این دیوارو ویرون کن تا کل وجودت من بشم........و شاید اون موقع به آرامش برسم.......دیگه نگم گم کرده ای دارم...............

اما تو دوست و همدم مهربون:

امروز یکی از بچه ها بهم گفت : کیمیا روز تولدته، ببخش تا ببخشنت..........

ببخشم؟ من که قبلا همه ی وجودمو به تو بخشیدم!!!!!!!!! دیگه چیزی ندارم.....آره حق داری که بخندی چون زمین تا آسمونه فاصله ی بین من و تو..........راستی حالا که با خودم فکر می کنم ، نمی دونم که از بی مهری تو نسبت به خودم دلگیر شدم یا از مهر و محبت هایی که نسبت به دیگرون داشتی؟؟؟؟؟ ای کاش میشد نوشته هامو بخونی......

می روم اما باید رفت، در خون تپیده و پرپر.....

اگر نیامدم یعنی که آتش گرفته ام، شعله ورم، سوخته ام...

می روم اما هرجا که رسیدم ، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.....

بدرور رفیق روزهای تنهایی ام!

قرارمان اما در حوالی قاف ، پشت آشیانه ای باشد که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد....

مامان نازنینی که وجودم درون وجودت شکل گرفت دیوونه وار می پرستمت. 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت11:46توسط کیمیا |

با تو وداع می کنم ای دل دریایی ...هرچند که در هیاهوی درونت اشکهایم گم می شوند .روزی اگر پری های دلت سفر کردند ...نهنگ ها ی خشمگین شکار شدند و اسیر ماهیگیران ...دلفین ها همه به ساحل زدند و هلاک شدند ...ماهییان رنگین طعمه ی چشم های طمعکار شدند و اسیر تنک های بلور ...بدان ماهی سیاه کوچکی بود که همه ی همه ی دلش را به تو بخشیده بود و تو  آنقدر به ساحلش افکندی که جانی برای وفاداریش باقی نماند و در غروبی غمگین آنگاه که ستاره ها هم به دلت فرود آمدند و برایت ضیافتی به پا بود رفت تا جایش را جذبه ی ستاره ای بگیرد ... و نگذاشت دلسوزی هیچ احساسی دوباره او را در دلت افکند ...رفت  تا برای همیشه خواب پری شدن را ببیند ...

و در آستانه ی صبح آن وقت که ستاره ها  از دلت می روند ...ماهیگیران پری زیبای کوچکی را می یابند که در ساحل جان داده است ... .

.......................

گویا ملیحه خانم از دست من ناراحت شدن، هرچند ازشون اجازه گرفته بودم!!!!!

این مطلب رو از وبلاگ سوزها و روزها نوشتم.

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت13:38توسط کیمیا |
هزاران گل قاصدک بسویت روانه کردم

                                                باد امانتدار نبود

                                                                      یا

                                                                              تو نیامدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.......................................................

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت19:54توسط کیمیا |
زنده را از مرده (بهار) و مرده را از زنده (زمستان) بیرون می آورد و زمین را بعد از مرگش زنده می سازد .

دوستان عزیز عیدتون مبارک.

امیدوارم تک تک روزاتون به سبزی و طراوت بهار باشه.

...........................................

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت14:30توسط کیمیا |
سگ اصحاب کهف ....

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه ی شگفتش را با مردمان در میان بگذارد . می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود ! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند ، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند . سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما ÷یش از آنکه چیزی بگوید & سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند.

سگ اصحاب کهف گریست و گفت : من هشتمین آن هفت نفرم. با من اینگونه نکنید..... آیا کتاب خدا را نخوانده اید ؟...... آیا نمی دانید پروردگار از من به نیکی یاد می کند ؟

هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم ، امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود ، اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام ودد شده است .

دست هایی از خشم و خشونت دارید ، می درید و می کشید . دندان تیز کرده اید و جهان را پاره می کنید . این سگ که همه از آن نفرت دارید ، نام من است ولی خوی شماست !

سگ اصحاب کهف گفت : آمده بودم از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل ، از ماجرای رشد و از فرارفتن. اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فرورفتن را بلدید...سقوط و مسخ را .

...................................................

او به غارش بازگشت و گریست و خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت.

 

                                                                                                     عرفان نظرآهاری

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت17:50توسط کیمیا |
وبلاگ من یه ساله شد....
چقدر تحمل می خواد تا بعضی وقتها نگذاری آن خار برای دوست ، روی ساقه هایت بروید ،چه قدر ؟

حس می کنم سوهانی زده است و مقداری را تراشیده است که به کارش نمی آید ولی برده است و 

و جایش خالی است . کاش دورش نریزد . قطعه های کوچک آینه واری که اگر خورشید رخصت می یافت 

که بر تختش بتابد روشنای راهش می شدند که دنباله ی اشک من بود . حس می کنم باد روزها اشک هایم را پس می زنند و به پشت می رانند و راه در پیش او را می شویند که پایش نلغزد!!!!!!!!

- آقا مستقیم؟

- تا کجا ؟

- تا هر جا !

ماه هم می آید از پشت شاخه های خشک زمستان و هیمه جمع می کند برای آتشی که من گمش کردم.

- من می پیچم این طرف.

- هستم اگه اشکالی نداره.

- نه بابا چه اشکالی ؟

آخ ... ماه مستقیم رفت ما پیچیدیم .

 

یه سال گذشت از اون روزی که تصمیم گرفتم بنویسم تا شاید مرهمی باشه برای دلتنگی هام...

شاید بعضی وقتها تو اوج شادی و لذت نوشتم ....و بعضی وقتها با بغضی که ترکید و اشک هایی که بی محابا جاری شد...

به هر حال از تمام دوستایی که تو این مدت تنهام نذاشتن کمال تشکر رو دارم و امیدورام از این به بعد هم تنهام نذارن با انتقادات و نظرات شیرینشون.

.................................................

اما....من....گذاشتم و گذشتم...!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت14:20توسط کیمیا |
به وعده ها اعتماد نکن....
گوش دادم

در خیابان وحشت زده ی تاریک ،

یک نفر قلبش را مثل حجمی فاسد

                                                زیر پا له کرد!!!!!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت23:25توسط کیمیا |